صد و نود و یکم
-
تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 0:47
دیروز یه دختره پیام ناشناس داده بود که عکسایی که از مدل لباسا میذاری بی سلیقگی تو نشون میده.خیال کردی خیلییی خاصی اما نیستی و... کلللللی حرف دیگه بارم کزده اخرش یه جیزی گفته که فهمیدم کسی بوده که قبلا تو اینستاگرامم بوده یعنی یه دوستی ای داشتم
صد و نود و دوم
-
تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 0:47
میشینم به تخلیل کردم خسم.اینکه دقیقا حسم چیه.حسم اینه که دوست قدیمی و کازا و رفتار بدش باهام اصلن دیگه مهم نیس... بعد از خودم میپرسم پس چرا گاهی دلت یه طوری میشه.و میفهمم... من یه ترس هنوز تو دلمه.یه ترس که میترسم ادمارو از دست بدم غقت تر میرم تو حسم... میبینم پس زمینه ی همه ی اینا حس منفی ای هس که ...
صدو نود و سوم
-
تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 0:47
هوم...نصفه شبی داشتم گیلدا رو میخوندم.من بهش حسودیم میشه.گاهی از جسودی حتی بدم میاد ازش.اینکه تونست بره...اینکه رفت خوشحال شد و زندگی شروع کرد...هوف به نظرم زندگیمو به گا دادم و قاعدتا هیچی بدتر از این نیس.اما الان نمیخوام به این چیزا فکر کنم چون حوصله ندارم.
صد و نود و چاهارم
-
تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 0:47
نه که بگم غمگینم همش.نه!اما خب غم ته دلمه. خوشحالم قرصا خیلی روم جوابه.اوضاع جوری بده که اگه تو حال گذشته م بودم احتمالا الان رو به موت بودم.اما حالا خیلی صبورم.حالا میگم لابد نوبت خوشی منم میشه. میم حالش خوب نیس.اس زندگیش به فاکه و تاثیرش مستیقیم رو
صد و نود و پنجم
-
تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 0:47
یعنی بلخره ممکنه اتفاق خوبی توی زندگیم بیفته؟خیلی خوب منظورم هس نمیدونم.اعصاب تخمی خیلی.نمیدونم ما باید چی کار کنیم .دقیق تر چه خاکی تو سرمون بریزیم.نه اصلا نمیخوام تقصیر کسی بندازم،یا چیزی فقط خسته و غرغرو ام.حس خوبی ندارم.شاید دلیل پرخوری هامم همین باشه.نمیدونم...دلم گرفته
صد و نود شیشم
-
تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 0:47
زندگیم غیر قابل پیش بینی.مخصوصا اون قسمت های بگاییش
صد و هشتاد و هفتم
-
تاریخ: 1396/2/2 ساعت: 18:03
خاستگار باز گیر داد و من باز گفتم نه میدونم.نه شایذم نمیدونم دارم چی کار میکنم.هیچی نمیدونم. سرم بدجوری داره میترکه نمیدونم چرا دوست داشتم الان تو موقعیت به سامانی بودم.نمیدونم چرا تو موقعیت نا به سامانی هستم.استرس هام برگشته.مسخره س نه؟ اگه نزدیک پریودم بود میگفتم شاید به خاطر اونه.اما نیس.حس خوبی
صد و هشتاد و هشتم
-
تاریخ: 1396/2/2 ساعت: 18:03
پستام خیلی داغونن میدونم.چونکه من فقط عجله میکنم بنویسم که زود سند کنم همش پخش و پلاس از طرفی هم که پستا نصفه میموند تو پیش نویس من همونو سند میکردم.گه بزنه به امکانات من که همیشه نصفه س.به هر حال... یادمه اینجا گفتم که من اصن مست نشدم تا حالا و سوال منظر باعث شد سعی کنم و نمیشدم!خب توی عید ما سه تا
صد و هفتاد و نهم
-
تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 0:58
وای عجیبه این پست طلسم شده هر بار مینویسم پاک میشه. منم پریودم عصبی ام.حرصم میگیره هر بار.دارم سریال دانلود میکنم بعد اینم یه بار قطع شد رف از اول!!!ولی انقد لجم شد وقتی هرمون هام اینطوری قاطی پاطی میشن دو جور میشم.یا خیلییی غمگین یا خیلی حرصی. الان حرصی ام.از همه لجم میگیره و به نظرم مزخرفن.من هنوز
صد و هشتاد
-
تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 0:58
از اواسط عید پست ۱۷۹ رو خواستم بنویسم هی پریده.انگاری بلخره طلسم شکست.پست پایینم تو خواب نویشتم همین طور اینو
صد و هشتادو یکم
-
تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 0:58
همیشه به ادم ها و به خودم نگاه میکنم.همه ی ما ادما نگاهی دوباره ی خودمون داریم درسته؟بعضی مون منطقی و واقع بینانه و بعضی مون غیر واقع بینانه.یعنی اینا هم ممکنه دلایل مختلفی داشته باشه. خیلی وقتا من زوم میشه مخصوصا رو کسایی که روحیه ی نصیحت گری دارن.یعنی شروع میکنن از تجربه های خودشون میگن و شروع میک
صد و هشتاد و دوم
-
تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 0:58
نمیدونم چرا تا قرصامو میخورم گشنه میشم،گشششششنه ها نمیدونم که چرا.خلاصه دیگه اینطوریه. اول خرداد یه عروسی داریم میترسم خیکی شم. چی کار کنم.میترسم چاق شم.چونکه مهمه واسم که خوب باشم. بعد اینکه جدیدا حالم خوبه،گوش شیطون کر.قرصام خیلی خوبن بابا.چطوریاس خیلی بی خیال و به تخمم شدم.وای چقد زندگی اینجوری خ
صدو هشتاد و چاهارم
-
تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 0:58
یهو یاد اون شبایی افتادم که تا نصفه شب بیدار میموندم واسه وبلاگم قالب درست میکرد.کدارو جا به جا میکردم.هزارتا هدر عوض میکردم،رنگارو عوض میکردم...بعد یه چی در میاوردم و خودم شادو خوشال نگاش میکردم نتیجه رو هوم.عجیبه...فکر کردم و فکر کردم و یهو دیدم دوست دارم اون وقتا بود...نه چون بشینم قالب درست کنم.
صد و هشتاد و پنجم
-
تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 0:58
توی رابطه و این مسایل دقیقا همه ی چیزایی که بدم میومد و همیشه میگفتم چرا ادمو اینکارو میکنن سرم اومده!!! شاید واقعا راسته که هر ایرادی از بقیه بگیزی خودت دچارش میشی یعتی دقیقا هر چیزی که میگفتم درست نیس شرایط جوری شده سر خودم اومده منم عرصه راست و ریس کردن اوضاع رو ندارم
صد و هشتاد شیش
-
تاریخ: 1396/1/29 ساعت: 0:58
خیلی نیاز دارم بنویسم.همه ی ذهنمو خالی کنم اما انقد که نت بده نمیشه. هربار پستام سند نمیشن ناراحتم کمی.امروز یه نفر ازم خاستگاری کرد.میدونی چه حسی دارم؟اینکه من دوران مجردی مو که هدر دادم باید لااقل ازدواج خوبی کنم.بعد حس میکنم دارم خوب انتخاب نمیکنم.من از کش اومدن رابطه مون دلخورم.من دوست دارم با ک
صد و هفتاد و هشتم
-
تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 11:33
خیلی حرصم ازون ادم درمیاد.اصن نمیتونه در نیاد خوبی وبلاگا این بود که من نه خودشو میخوندم نه دوستاشو بنابراین هیچی نمیشنیدم. الان ولی میشنوم و میگم! نمیتونم حرصم درنیاد.ضفمه دیگه.باید سعی کنم حرصم درنیاد
صدو هفتادو شیشم
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 1:51
خلاصه که دارم سعی میکنم خوب باشم.قرصا اثر کرده یا چی خوبم. راستش کمی کمتر اهمیت دهنده ام و این خوبه!حس های بدم هست هنوز به مسایل ولی بی اهمیت هستم به حسم و اهمیت نمیدم.میگم خب دیگه حالا که این حس رو داری دیگه شلوغش نکن.سعی میکنم. بیشتر با خودمم.من همیشه با خودمم ولی حالا بیشتر به خودم اهمیت میدم.دوس
صد و هفتاد و هفتم
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 1:51
وای یه دختره زنگ زده هلاکویی که خیلییییی دقیقا مشکل منو داره.خیلیییییی
صد و هفتاد و دوم
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 8:16
دوباره دلشوره هام شروع شده.چند روز بود که قطع شده بود.اینجوری که چشمم رو با دلشوره باز میکنم احساس میکنم من باید به تنهایی موفق به مهارشون بشم چونکه باید دلیل مهار این حس هارو من مهار کنم اگه به کمک کسی یا چیزی اینکارو کنم ممکنه بعدا اونا در اختیارم نباشن و من باز دچار این حس ها بشم خب... نمیدونم چر
صد و هفتادو سوم
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 8:16
رفتم نزدیکش.نزدبیک گوشش.توی گوشش گفتم منو ببر یه جای خیلی دور.هیچی نپرسی.گف میبرمت.یه روز میبرمت.من اشکم سر خورد. چقدر پناهمه