نه که بگم غمگینم همش.نه!اما خب غم ته دلمه.
خوشحالم قرصا خیلی روم جوابه.اوضاع جوری بده که اگه تو حال گذشته م بودم احتمالا الان رو به موت بودم.اما حالا خیلی صبورم.حالا میگم لابد نوبت خوشی منم میشه.
میم حالش خوب نیس.اس زندگیش به فاکه و تاثیرش مستیقیم رو ماس.اون؟هووووف بیکار شد.به همین مسخره ای...هوم هیچ وقت نوبت من نیس.خوشی و ارامش من نمیرسه...
نمیدونم چی کار کنم.گاهی فکر میکنم باید جدا شیم.اون به خاطر من تصمیمای عجیب میگیره و اخرش خراب میشه همه چی...چقدر مسخره س نه؟داشتیم میرفتیم مشاور خیر سرمون
به هر حال الان معلوم نیس چی به چیه.نمیدونم.یه تصمیم هولناکی با خودم گرفتم.که...که نمیدونم.کاش بشه تصمیم درست گرفت...دوست دارم از همه ی بدشانسیا و بدبیاریا و سنگایی که جلوی پای ادم میفتن در برم...دوس دارم فرار کنم.دوس دارم برم بتونم یه سرزمین اروم پیدا کنم واسه خودم...خیلی اروم.خیلی ...
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان