ادمایی که بهویی با ادم صمیمی میشن و میخوان یهو بپرن به گام پنجم دوستی منو میترسونن...احساس خطر میکنم و نمیخوام بهشون نزدیک شم....
دختره خودش میگه من فوبی ادمای غریبه دارم و فلان!بعد یه کاره گیر داده ناهار بیا خونه م؟بابا یواش!
اه.هر چقدرم خودتو مصوم نگه داری بازم یه جا یکی خفتت میکنه :((( هوووووف
الان دوست دارم خیلی جدی زبان بخونم...دوس دارم بهترین باشم.میدونم نیستم اصلا ولی ارزو بر جوانان عیب نیس
من همه ی وقتمو به چرت و پرت میگذرونم در حالی که کلی چیز تو دنیا هس که میشه یادش گرفت...
از حس تازه م بگم؟حس میکنم عروسکام اونقدر که باید اغواگر نیستن.پس چرا انقدر دوسشون دارم؟و فکر میکنم با نمک ترین عروسکان؟
خیلیییی سفارشام کم شده.غمگینم...پول نیاز دارم شدیدا و بی پولم شدیدا...چی کار کنم
این روزا یهویی یه استرسی بهم وارد میشه.ور منطقی ذهنم میگه بچه داری میرینی به زندگیت میفهمی؟و من نمیفهمم چون عقلم پاره سنگ ورداشته...من تا اخر خرداد به خودم وقت دادم تا بتونم با موضوع کنار بیام...میدونی چی میگم؟یعنی نمیخوام فکر کنم باید اینکارو کنم یا نه!من فهمیدم باید انجامش بدم چون قبلن هم خیلی پیش اومده بود که اینطوری بشه...من تحت فشارم...من خیلیییی خیلیییی مشکلات رو همراه باهاش هموار کردم خب نمبشه...نمیشه دیگه!
من زندگی پر مشکلی دارم و دلم نمیخواد خودمو بندازم تو یه ازدواج نا امن...منطقم اینو میگه...میگه تا حالا با دلت رفتی... فکر کردی میشه جنگیدی واستادی با بدترین شرایط تو این رابطه کنار اومدی با سخت ترین شرایط...حالا ولی بیست و هشت سالم و این عدد؟منو ترسونده!خیلی ترسونده...چند ماه دیگه من وارد بیست و نه سالگی میشم در حالی که بلاتکلیف ترین ادم دنیام و ختی نتونستم خودمو به کوچیکترین رویام برسونم...
وای حالم خیلی بده...خیلی بد.ما نمیتونیم باهم باشیم...مجبوریم بریم دمبال سرنوشتمون... و میدونم.میدونم دیگه هیچ کس تو دنیا نیس که اینطوری بلدم بشه...اینطوری بی ادعا دوستم داشته باشه
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان