۲۱۵ - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:02
باورم نمیشه این حمله ی صبح...انکار سر شدم دمغم و دلگیرم و ...
۲۱۶ - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:02
داشتم خودم رو ملامت میکردم که چرا کانتل نویس شدم و از وبلاگ نویسی رفتم...چرا وبلاگ نمیخونم دیگه...همیشه وبلاگ چیز دیگه ای خواهد موند...دوست دارم اون نشستم ها پشت میز و با فکر نوشتن ها...اما کانال زیادی در لحظه س منتها اعتیاداوره...نمیتونی ولش کنی.مخصوصا منی که ت
۲۱۷ - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 12:02
کلن زندگیم خیلی روتین شده ازون حالتش خارج شده...ازون حالت بالا پایین رفتن رفته پایین و مث خط راست شده اینداعش که اومده من همش تو حال شکم که یعنی داعش اومد؟وا یعنی چی چقد همش میشینم خودمومیذازم جاس اونایی که کشته شدن حسش ترسشون اصلا فرصت کردن بفهمن چی شده؟؟؟یعن
۲۱۳ - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 3:01
۲۱۳نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٦چی بگم؟دوس دارم بتونم پول دربیارم.ولی اونقدر اعتماد به نفس ندارم...اعصابم خورده.دوس دارماز خونه بیام بیرون.کمی بلز افسردهام
۲۱۴ - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 3:01
۲۱۴نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٦داشتم بررسی میکردم ببینم از چه راهایی میتونم زودتر پول دربیارم.میدونم که کار و هنر خاصی بلد نیستم.من نمیتونم فروشنده باشم یا شاید عروسکا به قدر کافی خوب نیستن که کسی بخرتشون نمیدونم...اما خب من نیاز دارم پول دربیارم حالا از یه راه دیگه ای...چه میدونم واسه همین فهمیدم ب
۲۱۱ - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 19:16
۲۱۱نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱۳روزه واقعا خوب داره پیش میره و راضی ام الان یهویی دلم خواس راجب اون دختر حرف بزنم برای خودم و تکلیف درونم رو روشن کنم راستش من ازش بدم نمیاد...خب کلن فرد مورد علاقم نیس....منظورم اینه واسم جذاب نیس و انقد جذاب نیس که تعجب میکنم بقیه چطور خوششون میاد اما خب در کل اینطور
۲۱۲ - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 19:16
۲۱۲نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٥شاید باز افسرده شده باشم یا شاید از زندگیخسته شدم دقیقا نمیدونم...اصلن قادر نیستم ببینم چمه اما یه بی حوصلگی و خستگی و بی انگیزه گی ای هس.شاید چون نمیدونم چی درسته.فال خافظ کرفتم ویه غزل خیلی خفن اومد و فالم عجیب بود و منو به صبوری دعوت میکرد...نمیدونم.شاید باید واستم ...
۲۰۶ - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:26
۲۰۶نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/٥انگار دیروز بود ولی بعد میبینی نه هفت هشت سال گذشته...بعد فکر میکنم چه کشکی گذشته.دلم میگیره راستش.میتونست اوضاع خیلی بهتر باشه اما به حدی گه که احساس درموندگی شدید میکنم...دوس دارم برم محو شم...دوس داشتم میشد برم تو گذشته و یه چیزایی رو درست کنم.کی اینطوری شد سرنوشتمون...
۲۰۷ - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:26
۲۰۷نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/٩ادمایی که بهویی با ادم صمیمی میشن و میخوان یهو بپرن به گام پنجم دوستی منو میترسونن...احساس خطر میکنم و نمیخوام بهشون نزدیک شم.... دختره خودش میگه من فوبی ادمای غریبه دارم و فلان!بعد یه کاره گیر داده ناهار بیا خونه م؟بابا یواش! اه.هر چقدرم خودتو مصوم نگه داری بازم یه جا
۲۰۸ - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:26
۲۰۸نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱٠دراز کشیده بودم صورتم سمتش بود... گفتم میدونی از گره تو کارام خسته شدم...گفتم کم اوردم نه از مشکلات...از حل نشدنشون.منکه جنگیدم...من که تا تهش اومدم بعد گریه امونم نداد. پشتش بهم بود.گف خدا کمک میکنه.گفتم نمیکنه.لااقل به من تا حالا کمک نکرده...خواس بگه چرا کمک میکنه ام...
۲۰۹ - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:26
۲۰۹نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱۱دوست دارم بتونم کار مهمی بکنم یعنی دوست دارم بتونم پول دربیارم و این یکی از دغدغه های مهم ذهنم هستش...خب اینکه ادم پول درنیاره ولی هزار جور سرگرم باشه باز حس خوبی بهش دست نمیده مگه اینکه در حال کسب علم باشه ...هووووف این روزا بیخیالم و میدونم که اثر قرصاس.ولی نمیدونم خ
۲۰۳ - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 11:12
۲۰۳نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/٢٩شاید چون نزدیک پویودمه خسته گی زیادی از نظر روحی حس میکنم و شاید هم نه!نمیدونم ولی خسته ام...از همه چی دلم میخواست زندگیم بهتر بود.دوست داشتم لااقل تو رابطه م اوضاع بهتر پیش میرفت اما هیچی هیچ وقت واسه من خوب نبوده.من همیشه الکی شاد بودم.این خسته کننده س...دوست دارم یل
۲۰۴ - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 11:12
۲۰۴نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/٢/۳۱نمیدونم چرا کمی دلم گرفته.دوس داشتم پسفردا شب عروسی نبود...میدونی یه جورایی حوصله شو ندارم میدونم وقتی پسر خاله ی ادم عروسیشه خوبه ادم کمی خوشال و راغب باشه اما نمیتونم خودمو گول بزنم که.خب چندان فرقی واسم نداره انگار...چاقم شدم.دیگه بدتر... باید قرارم با نا رو بهم بزن
۲۰۵ - تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 11:12
۲۰۵نویسنده: سین شین - ۱۳٩٦/۳/۱اونروزی داشتم فکر میکردم نکنه اینم نقشه س؟اینکه انقد همه چی یه جوریه که ما سوق داده میشیم به سمت اصلاح طلبا...نه؟ممکنه دیگه شب میریم عروسی و به خدا من اصن حالشو ندارم :))))))))))))))))))))) خدابا من کی پس حالشو دارم؟نمیدونم...حالا مهم هم نیس... خیلی خوابم میاد اما باید
صد و نود و هفتم - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 17:51
دوست داشتم حالا واقعا همه چی درست بود.من نیاز دارم یه چیزی یه اتفاق درستی بیفته.هوم...حس خوبی ندارم و گاهی استرس میفته به جونم.که خب حالا تو این موقعیت باید چه کنی...باید چه کنم.هوم؟باید بمونم یا بلخره رامو بگیرم و برم؟ من خیلی موندم.خیلی اما چی کار
صد و نود و هشتم - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 17:51
داشتم فکر میکردم چقد نوسان خلقم کم شده.و استرسم و کلن حال بدم. نمیگم خوشحال و شادم ، دنیا گلستانه نه خب کلی بدبختی هست همچنان اتفاقای عجیب میفتن.پشت سر هم.اما من جدا ارومم دوست دارم بدونم فقط به خاطر قرص و یا اینکه کلن رو به بهبودم.این سوالو از دکترم
صد و نود و نهم - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 17:51
به نظر میاد که به خاطر من همش تصمیمای اشتباه میگیره تصمیمایی که زودتر به مقصد برسونتس نه که تصمیم و کاری که مورد علاقه ش باشه...من مجبورم به زودی تصمیم بگیرم.سخته...هر روز به خودم میگم میتونی؟ بعد یاد مهربونی هاش میفتم.که هیچ وقت کسی انقد مهربون نبود
دیویستم - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 17:51
گوشم اومذ و خیلی خوشحالم  :))) میتونم عکسای خوب بگیرم _________________________________________ امروز پر گف که اونم متوجه یه چیزایی شده بوده!میدونی اصلن بدون اینکه من چیزی بگم.عجیب نیس؟؟؟با مرور زمان داره بهم ثابت میشه الکی نبوده که انقد حساس بو
۲۰۲ - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 17:51
ازین به بعد میخوام عنوان پستارو با عدد بذارم سخته به حروف راستش کمی از اینهمه ذوق مردم بابت انتخابات متحیرم...ولی گمونم جامعه به ادم های هیجانی اینچنین نیازمنده راستش خیلی شونو میشناسمکه صرفا فقط یه هیجان هست درونشون و نه بیشتر...نمیدونم.مهم نیس.دوس
صد و نودم - تاریخ: 1396/2/15 ساعت: 0:47
وقتایی که تو تاکسی نشستم و تکیه دادم به شیشه... دارم خیابونا و  ادما و ماشینا رو نگاه میکنم واسم خیلی لذت بخشه... لحظه ای که باید صیر کنی.باید واستی. کاری نمیتونی بکنی جز این که به محیط فکر کنی

برچسب‌های مرتبط

سوره نود و پنجم قرآن | سوره نود و پنجم | نام سوره نود و پنجم قران | نود و هشتیا | نود و هشتيا صفحه اصلي | نود و هشت لاو | k kill | k kilpatrick | k kilo | صدمین سوره قرآن