به نظر میاد که به خاطر من همش تصمیمای اشتباه میگیره
تصمیمایی که زودتر به مقصد برسونتس نه که تصمیم و کاری که مورد علاقه ش باشه...من مجبورم به زودی تصمیم بگیرم.سخته...هر روز به خودم میگم میتونی؟
بعد یاد مهربونی هاش میفتم.که هیچ وقت کسی انقد مهربون نبوده.نه نبوده!
چرا سرنوشتم یه جور خوشگل تری نیس؟چرا؟نمیدونم واقعا!هیچی نمیدونم...خسته و واله ام
میدونی چیه؟فکر میکنم وقتشه قوی باشم خیلی قوی.چیزی فراتر از قوی
نمیدونم قرار چی بشه اما باید خوب بشه
***************************************************
داشتم یه مروز میکردم ببینم چی کارا کردم امسال دیدم انگار بد نگذشته...دیدم به بلخره به یه ارامش نسبی رسیدم.
میدونی قبلن چطوری بودم؟مثلن اینجا نشسته بودم و داشتم مینوشتم و هیچ کاری نداشتم اما به حدی استرس داشتم که حالت تهوع میگرفتم و دلم میخواس زودتر تموم کنم و برم سراغ یه کار دیگه در حالی که کاری نبود.و ازینکه کاری نیس اسنرس میگرفنم میدونستم چیزی هس که من یادم رفته و حالم بد بود
و این حال هر ثانیه ی من بود
برم ملت عشق بخونم کمی
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان