داشتم بررسی میکردم ببینم از چه راهایی میتونم زودتر پول دربیارم.میدونم که کار و هنر خاصی بلد نیستم.من نمیتونم فروشنده باشم یا شاید عروسکا به قدر کافی خوب نیستن که کسی بخرتشون نمیدونم...اما خب من نیاز دارم پول دربیارم حالا از یه راه دیگه ای...چه میدونم
واسه همین فهمیدم باید زبانم رو خیلی قوی کنم.یاید تمرکز کنم روش.میدونی چی فهمیدم اینکه اهداف من رو مضطرب میکنن...من از یه جایی در روزهای گذشته دیگه هدفی واسه خودم تعیین نکردم.چون همش به اهدافم نرسیدم.من یه دختر کنکوری بودم که میخواستم درس بخونم اما نمبشد...خونه خیلی شلوغ بود...شلوغ خوب نه بد...ولی من نمیتونستم درس بخونم.یعنی من فکر میکنم هوششو داشتم اما اون روزا فکر میکردم خنگم.اگه دیفرانسل رو نمیفهمیدم فکر نمیکردم چون اون سخته!چون من حنگم و چون فکر میکردم خنگم بنابراین از خانواده نمیخواستم من و برای کنکورم درک کنم.اونا ازم میپرسیدن اوضاع خوبه؟و من میگفتم اره...نمیگفتم نمیتونم درس بخونم...
کنکورم خوب نبود جوابش و من فکر میکردم اوکی برای من که خنگم...بعد دانشجو بودم و با جون کندن نمره میگرفتم یعنی باید خیلیییی درس میخوندم با اونهمه بی تمرکزی و شلوغی و یادمه تو یه دوران بدی قرار داشتم بابا مریض بود همش مهمون و رف و امد...و من دمبال یه ذره سکوت واسه درس خوندن و انجام پروژه ها میگشتم.اصلا نمیخوام اوضاغم جوری بود که هرگز نمیشد پیشرفت کرد...منتها بلد نبودم.من یه دختر تو دار بودم که همه چیز رو میریختم تو خودم.هیچ کس نمیدونست توم چه خبره تا کمکم کنه.من یه احمق بودم.
و من همیشه حس میکردم من یه همیشه معمولی ام...همیشه نصفه نیمه همیشه ناتمام...همیشه جایی ناگهان قطع میشدم...این جمله های عباس معروفی بهترین توصیف از منه.همیشه حس کردم من هیچ وقت اون بهترینه نیستم...از توجه ها به خودم تعجب میکردم.من فکر میکردم من یه معمولی رو به پایینم که هیچ وقت نمیتونه بهترین بشه...و من عذاب میکشیدم اما یه جایی پذیرفتم.
یادمه یه بار موقع تحویل پروژه خونه شلوغ و در بدترین تایم ممکن بود.من با گریه کارای پروژه مو انجام میدادم و فردا با افتضاح نرین شکل ممکن تحویلش دادم و استاد وقتی صورتمو دید گف که عاشق کارای اینطوریه
کازام؟رو پوستی بود.با مداد و ناقص...بقیه کاراشونو تری دی کرده بودن و میزدن به دیوار واسه ژوژمان...نمیدونم چرا خیلی شکستم.چون میدونستم خیلی سعی کردم و نشده و خیلیییی بارهای دیگه
من یه ترسوی ضعیف احمق بودم که نتونست هیچ وقت هیچی رو تغییر بده تسلیم شد.
من از اهداف میترسم واسه همین هیچ وقت نزدیکشون نمیشم.چون میدونم بهشون نمیرسم.چون تا حالا من پیروز نبودم...بهترین نبودم...من هیچ وقت به خط پایان نزسیدم
و نمیدونم الان چرا دارم اینطوری گریه میکنم و نمیدونم کدوم حس از گذشته میون این جمله ها باعث شده من اینطوزی به هق هق بیفتم
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان