دراز کشیده بودم صورتم سمتش بود...
گفتم میدونی از گره تو کارام خسته شدم...گفتم کم اوردم نه از مشکلات...از حل نشدنشون.منکه جنگیدم...من که تا تهش اومدم بعد گریه امونم نداد.
پشتش بهم بود.گف خدا کمک میکنه.گفتم نمیکنه.لااقل به من تا حالا کمک نکرده...خواس بگه چرا کمک میکنه اما یهو بغض راه گلوشو بست هیجی نگف اما من فهمیدم اشکش افتاد از چشمش
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان