خرید بک لینک

درباره سایت

باید بی وقفه حرف بزنم...

امکانات وب

دوست داشتم حالا واقعا همه چی درست بود.من نیاز دارم یه چیزی یه اتفاق درستی بیفته.هوم...حس خوبی ندارم و گاهی استرس میفته به جونم.که خب حالا تو این موقعیت باید چه کنی...باید چه کنم.هوم؟باید بمونم یا بلخره رامو بگیرم و برم؟

من خیلی موندم.خیلی اما چی کار کنم که انگار من باید برم تا همه چی درست شه...حس بدیه.خس خیلی بدیه

دوست داشتم منم مث همه میتونستم باشم.مثل همه که بتونم یه جور راحتی رابطه م رو به ثمر برسونم یا تمومش کنم.وقتی توی این موقعیت های پیچیده گیر میکنم که باید تصمیم بگیرم...دیوونه میشم.به نظرم مسخره س.همیشه باید انتخاب میکردم.نمیشد انگار یه چویس داشته باشم و اونم خوب باشه و من ادامه بدم...خیلی چیزارو از دست دادم.

باید برم پیش خانوم کاف،باید ببینمش...باید ببینمش...باید باهاش حرف بزنم.بگم کمکم کنه...باید از ترسام بگم.باید کمکم کنه....باید خیلی کمکم کنه...باید کاری کنم هر دومون کمتر اسیب ببینیم و خودمو برای یه دوره دلتنگی و افسردگی و خلا زیاد اماده کنم...میبینم که این مدت همه ی زندگیم باهاش پر شده بود و قطعا جای خالیش واسم تو ذوق میزنه...ولی من!چی کار میتونم بکنم...هیچی.

همیشه همین بوده...همیشه یه پای بساطم لنگیده.هیچی هیچ وقت برای من بهتر نشده...همیشه گند خورده تو همه چیم...همیشه

دلم ازامش میخواد.اینکه کارا رو غلطک بیفته و نمیتونم بگم چقققققدر خسته ام.از بس هیچی هیچ وقت  پیش نمیره فقط فرو میره

از هر ورش میگیرم میبینم اون ورش داغونه...از بس زندگی من یه فاکداپ حسابی واسه خودش

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:51

صفحه بندی