برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
انگار دیروز بود ولی بعد میبینی نه هفت هشت سال گذشته...بعد فکر میکنم چه کشکی
گذشته.دلم میگیره راستش.میتونست اوضاع خیلی بهتر باشه اما به حدی گه که احساس درموندگی شدید میکنم...دوس دارم برم محو شم...دوس داشتم میشد برم تو گذشته و یه چیزایی رو درست کنم.کی اینطوری شد سرنوشتمون؟کی اینطوری شد؟نمیتونم باورش کنم...نمیتونم بپذیرم
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
دراز کشیده بودم صورتم سمتش بود...
گفتم میدونی از گره تو کارام خسته شدم...گفتم کم اوردم نه از مشکلات...از حل نشدنشون.منکه جنگیدم...من که تا تهش اومدم بعد گریه امونم نداد.
پشتش بهم بود.گف خدا کمک میکنه.گفتم نمیکنه.لااقل به من تا حالا کمک نکرده...خواس بگه چرا کمک میکنه اما یهو بغض راه گلوشو بست هیجی نگف اما من فهمیدم اشکش افتاد از چشمش
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان