خرید بک لینک

درباره سایت

باید بی وقفه حرف بزنم...

امکانات وب

خیلی نیاز دارم بنویسم.همه ی ذهنمو خالی کنم اما انقد که نت بده نمیشه. هربار پستام سند نمیشن

ناراحتم کمی.امروز یه نفر ازم خاستگاری کرد.میدونی چه حسی دارم؟اینکه من دوران مجردی مو که هدر دادم باید لااقل ازدواج خوبی کنم.بعد حس میکنم دارم خوب انتخاب نمیکنم.من از کش اومدن رابطه مون دلخورم.من دوست دارم با کسی دوست نباشم و ازینکه رابطه انقد طول بکشه خوب نیس :( بعنی من هیچ وقت دام نمیخواسته.این چیزی بوده که همیشه بدم میومده.حالا خودمون... 

من نمیتونم بهش بگم جدی کنیم قضیه رو چونکه نه من اماده ام نه اون... و حس میکنم بیخودی باهم تو رابطه ایم

نمیدونم چطور بگم... کلن چیزی که تو ذهنمه با طرز فکر بقیه فرق داذه و کاشکه منم مث بقیه مث ادم بودم :( کاش بلد بودم اروم بگیرم..خیلی ناراحتم.خیلییییی زیاد

حالا این خاستگاره گف جوابمو بده

مورد خوبی به حساب میاد راستش.مسئله سر در گمی منه.مسئله اینه که من تو این سن ختی نمیخوام ازدواج کنم... حتی نمیدونم ادما چطور ازدواج میکنن و اصن نمیدونم دوست داشتن یعنی چی... کمی حالم بده

دو روزه حالم بده.دلم گرفته و خسته و استرسی ام...

دیشب خواب دیدم همه این وبلاگو پیدا کردن و من اعصابم خورده تو خواب.من تمایل دارم اینجا همه چیزو بنویسم.یعنی حسم به همه ی ادما و همه ی مسائل... بعد خب تو خواب خیلی اعصابم خورد بودااا.خیلی

از یه سری ادم بدم اومده...کلن هر روز بیشتر حسم به ادما بدتر میشه منتها حوصله ی اهمیت دادن به حسم رو ندارم... بدم میاد دیگه چس کار کنم

حتی اگه همه دوستامم از دست بدم مهم نیس.یه عالمه ادم اون بیرون هستن که میشه باهاشون دوست شم

دیشب به این فکر میکردم.یعنی هر از چند گاهی من از خودم میپرسم درباره ی حس هایی که قبلن ازارم میدن... دیشب از خودم پرسیدم از اینکه دوستتو از دست بدی باز دلخور میشی؟بعد دیذم اره سخته اما ارزش حال خودمو بیشتر از این میدونم که خودمو اذیت کنم. سعی میکنم برم دوستای جدید پیدا کنم.

خیلی حرف دارم اما با گوشیم هستم و حسش نیس :/

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 0:58

صفحه بندی