خرید بک لینک

درباره سایت

باید بی وقفه حرف بزنم...

امکانات وب

فکر میکنم میدونم دلیل اصلی اینهمه اضطراب و دلشوره از کجاس.اینکه من خودم رو نپذیرفتم...من خودم رو قبول ندارم و نمیپذیرم...من همش فکر میکنم باید طور دیگه ای باشم تا خوب باشم و خود بدم رو نمیپذیرم.و این بزرگترین رنج.ما هیچ کس رو نزدیک تر از خودمون به خودمون نداریم و حالا من خودم رو خوب نمیبینم و ازون بدتر نمیپذیرمش.

کاش میتوسنتم یاد بگیرم همین «خود» رو بپذیرم.هر چی که هس.هررر چی که هس.میدونی حس خوبی نیس.هیچ خوب نیس.وقتی از سوی خودت حتی یه فرد طرد شده ی تنها مانده هستی.درد داره.خیلی زیاد...شاید واسه همینه این بغض از بین نمیره و این دلتنگی متمد و بی مکث ادامه داره!

حس بدی دارم.حس فوق العاده بدی...خیلی بد

امروز سر کلاس سعی کردم با بچه ها خوب باشم اما تهش اعصابمو خورد کردن.منم نیم ساعت اخر رو که میخواستم باهم پانتومیم بازی کنیم ورداشتم از اعصاب خوردی گفتم مشق بنویسن.بعد که تموم کردن دیکته بهشون و سخخخخت  :((((

خب جز این راه اروم نمیشدن.به هیچ وجه.خنده دار بودم.از هم قایمکی میپرسیدن ساعت چنده

منم خیلیییی جدی بودم.

بعدم گفتم قرار بود پانتومیم بازی کنیم که نمیشه.مریضم.دلشونو سوزوندم.اخه هیچ کس نمیتونه باور کنه پنج تا پسر بچه تا چه حد میتونن روانی کننده باشن!!!! وای اعصابمو خورد کردن.

هووووف

چاهار تا خروس ساختم.نمکین و بامزززززه :)))) خیلی خوبن

حالا عکسشونو میذارم .دیگگگه فعلن همین دیگه.

راستش زیاد حوصله ندارم حرف بزنم.دوس دارم اینجا از خیلی چیزا بگم.ولی خب

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

صفحه بندی