این روزا بغضمو قورت میدم فقط.بعد میام اینجا حرف میزنم یا تو دفترم مینویسم.روزایی که نتونم حرف بزنم هم خیلی بدتر میشه.چون دیگه نمیتونم بیام حرفای قبلی رو بگم...
از صب دو بار خواستم حسم راجب به قرار دیروز و رابطه م و حال رابطه مو حسم بنویسم...اما هر دوبار نشده.
این روزا همش اهنگ فیلم رگ خواب رو گوش میدم.بعد حس میکنم چقد چقد چقد داره با منه
اونجاش که میگه اهای غمی که مثل یک بختک شده ای اوار از گلوی من دستتو بردار...
من گریه م میگیره.خیلی گریه م میگیره
این روزا شدیدا بهم ریختم...شدیدا...هرچیزی هم حالمو بدتر میکنه دیگه اصلا خوصله ی دکترم ندارم.هر بار میگه اعتماد به نفست پایینه...نمیدونم.به قدری داغونم که هیچی نمیدونم...
دیشب حس کرده بودم اشتباهی تو این رابطه موندم...حس کردم دارم خودمو بدبخت میکنم...حس کردم احمقم که انقد موندم تو اون رابطه ی لعنتی...و این حس هنوز باهامه
ارمین و سینارو دیدم.دوستای دانشگاه.سینا میخواس باهام دوست شه من هیچ وقت نخواستم...سینا خوبه.از همه نظر...از هر نظر که بگی سینا خوبه.ولی من نمیخواستمش...
اصن تو زندگی کوفتی اشغال من چی میخوام.
اه چرا اشکام بند نمیان؟لعنت به من لعنت به چشمام لعنت به دلم لعنت به همه چی
انگار تو قفسم..الان میخوام ادای حال خوب به خودم بگیرم ولی راستش حوصله ندارم.دوس دارم همون بدبختی باشم که حس میکنم...حوصله ی گل و بلبلی ندارم.
تو طول روز همش دارم به خودم یاد اوری میکنم خوب باشم...و اخر شب لااقل حقمه راحت گریه کنم.
نمیدونم چمه!میدونم به خدا میدونم هممممه چیز از درونمه.همه چییییییز
اما توروخدا یکی بگه اون دورن لعنتی رو چطوری بسازم؟یکی به من بگه...
من خودمو انداختم پشت دیوارا...حالا ادما هستن اما من بلد نبستم باهاشون باشم
من همش یه فکری تو سرمه.من سال هایی رو سعی کردم سر پا باشم...سعی کردم قوی باشم.خودم نمیفهمیدم دارم سعی میکنم فکر میکردم همینم.اما نبودم...اتفاقای سختی افتاد...خیلی سخت و درد ناک....حالا من فرو ریختم...و دارم عذاب میکشم...هیچکس حتی نمیفهمه نمیتونه درک کنه چقدر دارم با همه ی وجودم تلاش میکنم و حدم همینه
وای من دوست دارم بمیرم...
همین
شاید فردا روز خال خوب باشه...شاید
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان