خرید بک لینک

درباره سایت

باید بی وقفه حرف بزنم...

امکانات وب

توی فنجون مورد علاقه م چای سبز ریختم که با خرما بخورم.خیلی گشنه ام.رژیمم به جاهای سخت رسیده.همش گشنه ام.ولی خب وقتی میبینم بقیه میفهمن لاغر شدم خوشحال میشم.

در واقع لاغر نشدم و فقط سایز کم کردم.همیشه اینطوریه.من دوس دارم وزن کم کنم یعنی برم رو ترازو ببینم کم شده وزنم.اما الان راضی ام همینکه کلن لاغر تر دیده شم تا عید خوبه.دوست دارم لباس بهم بیاد.میخوام یه شومیز ستاره ای حریر بدوزم و اگگگگه زودتر پول بیاد دستم میخوام برم از حراجی های اخر زمستون خرید کنم.یعنی میتونم یه بارونی یا ازون کاپشن های گنده ی گشاد گیر بیارم؟؟؟

اون جریان پول بود؟این ماه مال من نیس.راستش کلللللی امید بسته بودم.اما جالبه چون اردیبهشت مال منه و میدونی همین که اسمم بود منو به وجد اورد.خب دو ماه دیگه گوشی میخرم.گررررچه خیلیییی الان نیاز دارم.البته من قبلن نقشه م واسه این پول دوربین بود.اما الان میبینم گوشی نیاز دارم.همش یاد اون دوربین میفتم که گرفته م و بعد صاحابش مسخره بازی دراورد :((( من دوربین دار شده بودم اما اون احمق قیمتشو برد بالا منم پس دادم.مهم نیس.واقعا عجله ای ندارم براش.چیزی نیس که واسه یه دوره بخوام.یا تب چند روزه.عکاسی چیزیه که من برای همیشه دوسش دارم.مث خیاطی.واسه همین عجله ندارم.

دیشب به حرفای نرگس ابیار گوش میدادم.باید بگم من قلبم پر هیجانه!از چیزایی که میشنوم.خوشم میاد.حس میکنم واقعا دوس دارم فیلم بسازم.درسته که من ذهن طبقه بندی شده ای ندارم.درسته هیچ وقت نمیتونم یه داستان رو پیش بگیرم...درسته هیچ وقت نتونستم بنویسم هیچی...ولی من یه عشق خیلییییی گنده ای رو توی قلبم درباره ی فیلمسازی حس میکنم.شاید تونستم.نه؟شاید بتونم از چیزایی که حس میکنم فیلم بسازم...شاید بتونم با تصویر حرف بزنم...گوش دادن به این مصاحبه ها به من میگه ببین اینام یکی مث تو بودن!اما تونستن...اصلا نه فیلم ساختن.هر چیزییی.هر چیزی

راستش من ادم وسیعی نیستم.قبلن فکر میکردم بودم.اما حالا میفهمم که نیستم...خیلی از ادما نیستن.تعداد کمی از ادما وسیعن.من وقتی وارد رابطه شدم یه دختر  خیلی داغون بودم.خیلییی داغون.قبول دارم که رابطه م منو نجات داد.منو به زندگی برگردوند...هنوز از هیجان های اون روزا به وجد میام.نمیتونم انکار کنم...من رابطه مو دوست دارم.

اما به خاطر وسیع نبودنم تو فکر کردن (که افسردگی باعثش بود) نتونستم از پتانسیل رابطه م استفاده کنم.هرگز تلاش نکردم چیزی رو عوض کنم.من قبول ندارم که میگن هر چیزی رو اونطوری که هست باید قبول کنیم.نه!!!شاید ادما بتونن و بخوان که عوض شن...شاید رابطه بتونن به اوج برسن.بشن چیزی که ادم ها رو رشد بدن...من نمیتوستم.من میپذیرفتم که خب اینجوریه دیگه!همینه که هست.

اشتباه میکردم.خیلی اشتباه میکردم.

الان یک ارامش نسبی ای دارم که از خستگی ناشی میشه.و یه هیجان زیاد که امید وارم فقط به خاطر نوسان حالم نباشه...دوست دارم بتونم خودمو غرق کنم تو رشته م.یاد حرف استادم میفتم که گفت شاید روزی معمار خوبی نشین...اما کسایی که معماری خوندن اگه معمار خوبی نشن ممکنه نقاش خوبی بشن،ممکنه نویسنده ی خوبی بشن،عکاس خوبی و یا فیلمساز خوبی...این حرفش بهم قوت قلب میده...من فهمیدم خوشم میاد تو هنر غرق باشم...من دوست دارم که سرم با هنر گرم باشه و من درونم یک شلوغی ناشی از ندونستنه...و یه عطش برای امتحان هر چیزی...دفتر نقاشی میگیرم و شاید نتونم توش چیزی بکشم،یعنی وقت نشه اما مهم اینه من اینو میخوام که بتونم و بشششه که بکشم...دوست دارم بتونم و بتونم...نمیدونم چرا احساس ناکامی دارم.و خیلی دوس دارم برم و تنها باشم.این حس در من ریشه در چی داره نمیدونم...

ولی جدا دوست دارم از ادمایی که حالا میشناسم جدا شم (یه غیر از چند نفر) خودمو بندازم تو یه دنیای جدید...اما چون اعتماد به نفسم کمه نمیتونم وارد محیط های تازه بشم.ولی من میدونم درونم این نیس.چون قبلن اینطوری نبودم.شاید هم به واسطه ی جوانی....نمیدونم.

دیروز که سر کلاس زبان صحبت بودیم.تیچر پرسید هیچ وقت دوست خارجی داشتین؟من یاد اون پسر ایتالیایی افتادم که جوونی هام باهاش در ارتباط بودم...دست و پا شکسته انگلیسی حرف مزدم وسعی داشتم بهش بگم کشور خوبی داریم :))) بعد اون عکسمو دید بهم گف که چقد خوبی و عالی و شاید  من بیام ایران و تورو دیدم  شاید خواستیم ازدواج کینم :)))))) بعد میگف اما من زشتم شاید دوستم نداشته باشی :)))) 

بعد من فکر کردم واسه خوب شدم زبانم باید چند تا دوست خارجی داشته باشم.و میخوام پیدا کنم.

میخوام مث جوانی هام باشم.میخوام همونقد خل و چل باشم.میخوام مث جودی باشم.میخوام مث اون وقتا باشم که ادما بهم میگفتن بامزه ام و شیطونم و خلم باشم...میخوام مث دوران دانشجویی باشم که انقد شیطنت میکردیم...من میدونم اصلم این نیس...من میدونم تهشم باید خودم خودمو خوب کنم.من میدونم حالم بده.اعتماد به نفسم کمه...اره خب شاید خانوم ک راس میگه!!!من باید اعتماد به نفسمو خوب کنم و بععععد زندگیم ساخته شه

دیشب یادم رف به ال بگم شاید یکی از دلایل اینکه ما مث بقیه نیستیم و حالمون خوب نمیشه اینه که ما مث اونا نیستیم که همه چیو خاص میبینن و دلشونو خوش میکنن...همه چیزو نشونه و ماورایی نمیبینیم....زیادی داریم واقعیت رو میبینیم و خودمونو به خلی نمیزنیم...شاید اینه!نمیدونم

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

صفحه بندی