خرید بک لینک

درباره سایت

باید بی وقفه حرف بزنم...

امکانات وب

امروز دوس دارم کلی کار انجام بدم ولی نمیتونم...لی میاد عروسک هارو میگیره.بعد میخوام بشینم بدون اضطراب فکر کنم میتونم چی کار کنم.دوست دارم یه کارای جالب انجام بدم.مثلن اگه شد الگوی زن رو تند تند بکشم.بعد بشینم یه چیزی گلدوزی کنم واسه یقه ی مانتوم...

یعنی من یه مانتوی مشکی ساده دارم میخوام روش گلدوزی بزنم.بعد میخوام طرح پیدا کنم.

دوس دارم بیفتم به جون خونه تمیزش کنم.نمیدونم این میل از چیه!واقعا عجیبه،من دوس دارم الان که هیچی نگم فقط و فقط همه جارو برق بندازم.البته که نمیکنم.درون و بیرونم در یک تضاد فاحش خودش رو جر داده!

نگفتم که هفته ی پیش تو کلاس خیاطی داوطلب شدم که لباس یه پیر زن فقیرو بدوزم؟برای اینکه خودمو زور کرده باشم چیزی بدوزم!

چی کار کنم!مجبور بودم.مربی گف بایییید چیزی بدوزی منم دوختم :

میدونی چیه؟هر چقدرم خودمو بکشم ته دلم گرفته س.یعنی نمیدونم چرا انقدر به نظرم زندگی بقیه جالب میاد و زندگی من گه.

راستش من فکر میکنم یه طوری شدم!به نظرم همه جالب میان الا خودم.یعنی چطوری بگم.فک کنم من یه طوری شدم که نمیتونم تشخیص بدم چی میخوام.من به ادما نگاه میکنم و فکر میکنم همه دارن راه درست میرن الا من :(

دوست دارم خودمو از همه قایم کنم.چون خیلی حس بدی از خودم دارم.میدونم که دارم احساسی فکر میکنم.دیگه دکتر بهم گفته.الان این نگاه احساسیه.اما بلد نیستم جور دیگه نگاه کنم!چی کار کنم حالا؟اعتماد به نفسمو چطوری ببرم بالا؟

دکتر گف تو واسه بقیه زیادی انرژی میذاری.من فکر میکردم فقط واسه کسایی که دوس دارم انرژی میذارم.اما میخوام حرفشو بپذیرم و دیگه کلا با هیچ کس حرف نزنم جز کسایی که حس کنم اونا هم واسه من انرژی میذارن...الان انقد حس خستگی دارم که حس میکنم دوس دارم واسه هیچکی انرژی ندارم

میدونی دارم سعی میکنم وابستگی مو از همه کم کنم.حالا نمیدونم این وابستگی یا چی!نمیدونم.اما میخوام سعی کنم حس کنم که هیچکس دوستم نیس و سعی کنم دوستی نداشته باشم.

هیچ انتظاری از خانواده ن،کاف یا هر کی...با اینکه من انتظاری ندارم اما لابد داشتم دیگه...چه میدونم.لابد چیزی بوده این وسط دیگه

برچسب: نویسنده: پارسا کریمیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 2:03

صفحه بندی