میم گف میخواد بره پیش دکترم،دو شنبه میره...همه مون خلیم.فک کنم فقط سین حالش خوبه.چون ب هم استرس های زیادی داشت.
میرم باهاش چون میدونه دوست داره احتمالا یکی باهاش بره.سین که نیس.خب من مبرم
همش فکر میکنم این کارم انرژی زیاد گذاشتنه؟بعد نمیدونم!هیچی نمیدونم.
این روزا حس خلا و تنهایی زیادی دارم.یه جور ممتد کشداری.نه که تنها باشم.نیستم.منتها حسش هس...نمیدونم چرا
اما من دیگه نمیذارم این حس ها بهم غلبه کنن...رو تصمیمم هستم.برای حرف نزدن.برای اینکه احساس تنهایی وحشت ترس و بغض داشته باشم اما باز هم قوی باشم و لبخند بدورم به لبم.که حتی اشک تا پشت چشمم بیاد اما بهش اهمیت ندم.چون میدونم همه ی این حس ها احساسی و نباید اهمیت بدم...سرمو گرم کاری میکنم...
چقد عجیبه.کانالو پابلیک کردم ولی کاملا میبینم که نمیتونم مث اون کاناله باشم...اونجا خوب بود!نمیدونم چرا حس اون خوب بود.حس این نیس...در واقع فرقی هم نمیکنه.
حس میکنم من خیلی اروم اروم دارم کنده میشم ازون فضا و عجیبه که دوست ندارم.
الان دیگه نینوچکا یه چی واسم فرستاد و گریه م درومد...
خب باقی حرفم.حس میکنم دارم گنده میشم اما دوس ندارم هزاران بار تصمیم گرفتم این کانالم حذف کنم.ولی بعدش گفتم خب این میتونه مث یه مجله باشه واسه ت.حذفش نکن لذت ببر.گرچه لذت نمیبرم اما این فکر باعث میشه که حذفش نکنم...به هر حال.زندگی فعلیم هیچی برام لذت بخش نیس.نه که نباشه در واقع من چون روانی ام لذت نمیبرم.میخوام بگم دیگه دقیقا میدونم مشکل چیه.مشکل منم که مریضم و اختلال دارم.وگرنه همه چی درست سر جاشه به غیر از روح و روان من و من که به شدت درمونده ام که باید چی کار کنم
حتی حوصله ی اونم ندارم...حوصله ی هیچی ندارم
امروز الگو رو کشیدم.روی پارچه انداختم و بریدم.حالا مونده بدوزمش.ذوقشو دارم حالا درسته یه لباس واسه یه خانوم مسن ولی خب اینکه میدورم جالبه :) امشب هم یه الگو برای خودم میکشم.حاضر و اماده با یقیه ی خرگوشی.بعد میرم یه پارچه ی ستاره ای میخرم.بعد یه چی میدوزم.
کاش عیدم اینطور بود که کسی نبینم و به جای یک سال که قراره کلی ادم ببینی و ازشون خسته شی!عید استراحت کنی و هیچ ادمی رو نبینی
گاهی توی ذهنم فانتزی میسازم با دوستام.یعنی برخی از دوستام.درباره ی اینکه شاید روزی دیدمشون.اما اگه بخوام حس دقیق بعدش رو بگم اینه که سریع اون تصاویرو از ذهنم دور میکنم میگم شاید بهتره هیچی نسازی...گاهی اتفاقا جوری که فکر میکنی پیش نمیره...شاید بهتره بذاری اتفاقا خودشون بیفتن،اما باز ناخوداگاه تصویر ها تو ذهنم شکل میگیرن...
دکتر رفتن نه تنها فایده ای نداره،بلکه حالم رو بد و بدتر میکنه
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان