یاد اونوقتی افتادم که فلانی گف نوشته هات خطاب به منه و این اعصابمو خورد میکنه!
من بهش گفتم نه!در حالی که بود...نه که بگم به اون میگفتم.منتها رفتارای اون شخص مورد پسند من نبود و من یه موقع میخواستم چیزی بنویسم خب ناخوداگاه اون تو ذهنم بود و حرصی که از کارای بدش داشتم،خب چیزی که عوض داره گله نداره
حالا اون دختره همش مینوشت من به خودم میگرفتم بعضی شو!بعد خب با خودم خل میشدم که با منه!یا چرا اینجوری میکنه این؟
اگه بخوام بگم الان بعد کمی حس میکنم شایدم مشکل از من بود که به خودم گرفتم!شاید با من نبوده!
ولی خب شاید اونم مث من که به فلانی گفتم با تو نبودم ولی بودم،اینم نمیاد بگه با تو نبودم که
من همیشه خودمو مقصر میبینم...هیچ بعید نیس پاشم برم امشب به طرف بگم ببین ببخشید سوتفاهم ایجاد کردم!!!!! یعنی انقد خل هستم
در واقع اینجوریه که اینجوزی ارومم که سوتفاهما و حرفارو حل کنم حالا هر کی میخواد باشه...
دکتر گف بالغ درون داری.همون مسله ای که اون دکتره تو برنامه میگف...اینکه والد درون دارم و باید همیشه مسایل رو حل کنم و همه رو راضی نگه دارم تا خیالم راحت شه ارضاع خوبه...چرا اینطوری ام؟
الان حتی نمیدونم چرا دلخورم؟چی اعصابمو بهم ریخته؟
اینکه یه نفر بی اینکه باهاش کاری داشته باشم (در حالی که دوستم نیس تازه) الکی کرم ریخته؟یا اینکه همش درگیر اینم که ایا برداشت من درست بوده و این ادم اون چرتارو به من گفته؟اصلن بگه!خب چی کار کنم؟شاید چون هیییییچ وقت تو زندگیم درگیر این مسایل نبودم و همیشه ام خودم خواسته بودم دور باشم حالا نمیتونم افکارمو نگه دارم...
فقط حس خوبی ندارم....
از کانالا بدم اومده.خاله زنکی توش بیشتره....مخصوصا این چیزایی که اواخر شنیدم که یکی پشتم حرف زده،اون یکی گیر داده رو اعصابمه یا چه میدونم میان همدیگه رو با پتوی گلبافت و فلان قضاوت میکنن...بعد همش میگم بیا بیرون...
تمرکزم بیشتر از همیشه کم شده.خیلی خوب شده بودم.مخصوصا بعد اون یه هفته.خیلی خوب بود تمرکزم...وای چرا اینطوری شدم :( شاید باز باید کمی دور شم
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان