جالبه،باز یکی از حرفایی که دکترش لهش گفته گف و من دیدم عه من درست فهمیده بودم پس
هر چند حالم بده ازینکه تا ادما از درداشون میگن من فوری پی دلیل تو رفتارای خودشون میگردم اما خب یه کمی ام خوش خوشانم میشه
راستش صداقت فقط در کلام نیس... صداقت تو رفتارم هس. فهمیدم چرا ازون دختر حس منفی میگیرم با ابنکه گاهی کرم میریره اما در کل ادمی که همش هم میگه دوسم داره! ولی تو رفتارش صداقت نیس،اینو نمیفهمیدم.که یه موذی و اب زبرکاهه... حالا مهم نیس.همینکه فهمیدم چرا ذهنم ارومه.فقط واسم عجیب میتد که بقیه نمیفهکن میگم شاید کن اشتباه میکنم ولی حب شاید هم بقبه اسکولن! اینم یه احتماله،احتمال بعدی اینکه من زیادی سیریشم و دقیق میشم تو ادما.... این احتمال قوی ای هم عس
یه احتمالم هس،اینکه من خصومت شخصی دارم...
واقعا چقد خوبه از صب صد بار تو کانالم ننوشتم و نخوندم.به سرم زده یه کانال پنهونی بسازم.یا وقتی برگشتم سیستمم عوض دیگه حرفی در ادامه ی حرف بقیه نگم که هی ادامه بدیم حرفو.مشکلم اینه که خیلی تایمم رو اونجا میگذروندم... و این ارامشم رو سلب کرده بود.توان اینهمه با ادما بودن رو نداشتم.
از اول اومدم اینجا تا همه دوسنای قبلی رو ول کنم و ادمای جدید پیدا کنم،با نگاه های جدید.. با حرفای جدید،نا چیزای جدید یاد بگیرم.من نیاز داشتم ازون فضا دور شم. ازون ادمایی که انگار بیش از حد میشناختمشون...ولی خب اصولا راه فراری نیس :)
یه احتمالی وجود داره که کار پیدا کنم.و اینکه خیلی دوس دارم کار معماری کنم.میشه لطفا بشه؟خیلی به خوندن ارشد فک میکنم ولی تا من فک کنم،ملت کنکورم دادن
حس عقب موندنه شدیدی دارم.البته نه که خودمو دوس ندارم.دارم.اون روزی نانا بهم گف تو خیلی خاصی،فقط به خودت عادت داری نمیفهمی،دیشب ادیسه هم گف،گف تو خیلی خاصی و من میبینم،از کی میشناسمت و دارم مقایسه میکنم با بقیه و نیبینم،جالبه پریسب هم فونیکس گف.گف بقیه ادا درمیارن تو واقعی ای هستی،اونم بهم میگه.میگه تو انقد فرق داری نمتونم ازت دست بکشم.میگه یه وقتا اعصابمو خورد میکنی میگم بذارمش برم،ولی نمیشه که...
من؟ (عقم میشه لزین که مینویسن من بعد علامت سوال) من ولی حس میکنم گیر افتادم میون ادماییکه میگن تو خوبی و منی که جدا دارم خودمو خوب و خاص و بلاه بلاه نمیبینم... دیگه نمیگم نه نیستم ولی حقیقت اینه میدونم خاص نیستم باحال و متفاوت نیستم
ادیسه بهم گف مبدونم یه روز میری اما بهش گفتم من ضعیفم،من قدرت کندن ندارم.بهش گفتم میدونی چرا دوچرخه دوس دارم؟وقتی بچه لودم دوچرخه م منو میبرد تا دور... از کوچه و محلمون میکند و میبرد جابی دور تر از خونه مون و من عشق میورزیدم بهش... ارزوی جهانگرد شدن برا من مال اینستاگرام و فیس بوک و هدی رستمی و فلان نیس... من از بچگی دوس داشتم برم....دور و دور. با دوچرخه ک
یه روز پوتزده سال پیشا یه دختری رو تلوزیون نشون داد که با دوچرخه ش دور اروپا رو سه ماهه رفته با یه پیام صلح و به کوله،از ایتالیا سرئع کرده... دختره شد قهرمان زندگیم.روز و شب بهش فکر میکردم...
لعد هم که اقای اینالو که میگف وجب به وجب ایرانو دیدم.قدم به قدم،چندین بتر دور کره ی زمین.
اون مرد با سیبیلای سفید از بناگوش در رفته... همیشه دوس داشتم برم ولی خیلی بده پرنده باشی و پرواز بلد نباشی.. خیلی بده
البته اون میگه میرسیم به ارزوت...عاشق افروده ماشین پاترولشو درست کرده و کلی وسیله تهیه کرده... داره کم کم خودشواماده اماده میکنه. یه اکیپ خفنم پیدا کرده
ولی باز من حس میکنم خودمو جا دادم تو ارزوی ااون... اره عاشق ماشین پاترولشم... اصن نمیدونم دوستای قدیمیم باید یادشون باشه من چقد عاشق پاترول بودم،اره خب! ولی پس من چی؟
یه دفترچه ی کوچیک دارم از خیلی سال پیش ارزوهامو یه کلمه ای دو کلمه ای مینویسم توش
تو یکی از صفحه هاش نوشتم سفر با دوچرخه
برچسب: هفتادو نهمین سوره قران,هفتادو نهمین دربی,هفتادو نهمین سوره,
نویسنده: پارسا کریمیان